روزانه 9
امروز خانم گل زود از خواب بیدار شد.ساعت 7موقع رفتن بابایی بیدار بود و با بابا خداحافظی کرد.من ماندم و خانم گلی.سماور را روشن کردیم تا صبحانه بخوریم.شیرین خانم هم تلویزیون را روشن کرد.این جوجو از خواب که بیدار می شه حتما باید تلویزیون را روشن کنه. کمک من سفره را پهن کرد ولی امان از یه لقمه که دهانش بذاره.همش میگه :(مامان مامان می می) منم نازشو کشیدم گلم عزیزیم بیا صبحونه بخوریم بعدش. نچ به هیچ صراطی مستقیم نیست دیگه منم قاطی و ناراحت گفتم تا صبحونه نخوری باهات حرف نمی زنم.جوجوی نوک حنای من اومده لقمه ای که گذاشتم کنار بشقابشو برداشته اومده تو صورت من نگاه می کنه می خنده و می ذاره دهنش.ولی فقط همین یه لقمه را خورد. اینقدر که بی اشتهاست ا...




