روزانه 13
امروز هم ساعت 10 بیدار شدیم.صبحانه نون و پنیر چای شیرین.شیرین خانم سفره را برد پهن کرد.انداخت روی پاهای خودش من هم نون و پنیر را ذاشتم توی سفره تا چایی ریختم شیرین عزیزم همه پنیر ها را ریز ریز کرد نان ها رو توی ماکروفر گرم کردم . شیرین دستشو گذاشت روی نون ها و گفت اوووف،توی عالم خودش چند بار این کار را تکرار کرد من هم از توی آشپزخونه یواشکی نگاش می کردم .تا اینکه صدا زد مامان،مامان، گفتم جونم عزیزم ... دوباره به نون اشاره کرد و گفت اوووف این یعنی زودتر بیا. من هم با چایی اومدم صبحانه که خوردیم گفتم دختر نازم بیا بریم خونه خاله مهشید.شیرین هم که عاشق بیرون رفتنه زود رفت سراغ کمد لباساش.
قبلش چند تا کار داشتیم انجام دادیم و رفتیم توی یه مغازه پر از اسباب بازی و کتاب و کلی چیزای جور واجور دوتا سی دی شعر و آهنگ کودکانه خریدیم دادم دست شیرین گفتم بیا بریم حساب کنیم ازش خواستم سی دی ها رو بده به آقای فروشنده،بعدش هم پول و دادم تا حساب کنه. باقی مونده پول رو هم فروشنده داد به شیرین خانم. آخرش هم شیرین گلم با کمال ادب و احترام با فروشنده بای بای کرد. اومدیم بیرون.رفتیم خونه دوست مامان و خاله شیرین خانم...
خاله چایی و شکلات برای پذیرایی آورد همینطوری که می خوردیم جای دوستان خالی...شیرین اومد پیش من و گفت مامان...نگاش کردم اشاره کرد به دهنش و سینی چایی و با اخم به خاله نگاه کرد که یعنی پس برای من کوووو؟؟؟!!!!![]()
من و خاله مردیم از خنده شیرین هم از اینکه ما می خندیدیم خندید و رفت سمت آشپز خونه که برای خودش چیزی بیاره...الهی قربون دخترم برم ![]()
گفتم چایی می خوای یا آب؟ عزیز دلم هم گفت آب... خاله هم رفت یه لیوان آب و یه عالمه شکلات رنگی رنگی برای شیرین آورد.خیلی با مزه بود.
ناهار هم مهمون خاله بودیم بعدش دیگه شیرین خانم خوابش می آمد و هوا هم رو به سردی بود از خاله خدا حافظی کردیم و اومدیم خونه خیلی خوش گذشت...



روزانه 13
