روزانه 15
امروز و کلا این هفته هوای تهران خیلی خوب بوده نسبت به روزای قبل گرمتر هم هست. امروز هم همگی دور هم صبحانه خوردیم آخه امروز بابایی دیرتر رفت سرکار راستی امروز هم از اون روزا بود که شیرین خانم ساعت 6 بیدار می شد.کچل کرده منو این دختر ناقلا.بابایی که رفت سر کار به پیشنهاد خاله راضیه و پذیرش از طرف شیرین رفتیم بیرون دقت کردید که این وسط من نخودی بودم هااااا....
رفتیم تاب بازی سرسره کلی خوش گذشت.شیرین با خاله راضیه کلی بازی کرد .یه کمی توی پارک راه رفتیم شیرین عزیزم از دیدن بقیه بچه ها کلی ذوق می کرد. شعر می خوند از روبروی دکه روزنامه فروشی که رد شدیم طبق عادت هر روزمون که یه کمی مجله ها و روزنامه ها ر نگاه می کردیم رفت ایستاد نگاه کردن و مجله ها رو زیر ورو کرد.قربونت برم گلی نازم شیرینم.
رفتیم نونوایی نون بخریم توی صف خوابش گرفت بغلش کردم خوابید رو دست و گفت لالا یعنی لالایی بخونم تو صف به اون شلوغی باید می زدم زیر آواز و لالایی بخونم...خاله راضیه گفت شما برید من می خرم می آم .خونه که آمدیم خواب خانم پریده و میگه نانای ...
کلی رقصیده و بالا و پایین پریده دیشب بابایی رفته براش النگو خریده کلی ذوق کرده.دختر با محبتم یه نگاهی به دست من انداخته و با ناراحتی به باباش میگه، مامان...!!!؟؟؟
الهی قربونش برم که هوای منم داره...رفتم از تو کمد النگوی خودمم هم دستم کردم کلی ذوق کرده که من هم دارم تازه خیالش جمع شده که خاله هم داره دیه خوشحالیش کامل شده.بچه ام اصلا اهل پز و کلاس و این حرفا نیست تا همه چیزی را نداشته باشن خیالش راحت نمی شه.آخر محبته گل من...
الهی که هر چی خیر و محبت تو دنیاست برا همه بچه ها و بچه من باشه....


روزانه 15
