روزانه 16
امروز خاله راضیه رفت صبح ساعت 8.جاش خیلی توی خونمون خالیه.من وشیرین خانم هم پس از صرف صبحانه خودمون را با کارهای خونه مشغول نمودیم. طبق معمول از آشپزخانه شروع کردیم.موقع شستن ظرفا گلی خیلی کمکم کرد فقط آخرش یه لیوان پر آب رو خالی کرد رو کابینت... بعدش شیرین خانمون پیشنهاد نقاشی کشیدن داد. حالا تصور کنید من قبول نکنم.اصلا فکرشم نکنین...
خلاصه پس از کمی نقاشی و این حرفا نانای هم گوش دادیم و رقصیدیم.چایی خوردیم.برای شیرین دو تیکه قند کوچولو گذاشتم قنداش که تموم شد گفت :اند،اند و از آنجا که من هم به سلامتی دختر جان اهمیت می دم گفتم نیست. آشپزخونه را نشونم می ده که یعنی اونجا هست گفتم نه تموم شده باید به بابا بگیم بخره... از اونجا که بابایی خونه ما خیلی حلال زاده است خودش زنگ زد. شیرین هم ذوق کنان گوشی رو برداشته می گه: بابالو (بابایی یه بار گفته بگو بابالی از دیروز دیگه می گه بابالو)أند، أند. یعنی قند قند.
جوجو می خورمتا اینقدر شیرینی.
راستی قابل توجه عمو های شیرین خانم.شیرین یاد گرفته می گه عمو (عم رو می گه برای (او) لباشو غنچه می کنه )خیلی بامزه می گه...خلاصه اینم کادوی شیرین خانم برای عمو ها.
به شیرین می گیم چندتا منو دوست داری می گه:(دوتا)
چندتا سی دی داری می گه:( دوتا)
کلا عدد دو را خیلی دوست داره.
دختر قشنگم خیلی دوست دارم و شکر خدای مهربون که گل به این قشنگی رو به ما داده....


روزانه 16
