روزانه27
امروز ساعت بیدار شدیم.این روزا بر خلاف روزای قبل که دستشویی بردن شیرین خانم سخت بود بیرون آوردنش سخت شده از ماهی هایی(یا به قول خودش مامو) که چسبونده به دیوار دستشویی ،دل نمی کنه جوجو .همین طوری دوست داره بهشون نگاه کنه و بهشون دست بزنه.من هم میمونم پیشش و در مورد رنگ ماهی ها و تعدادشون باهاش حرف می زنم.
بعدش که با کلی چاخان و بای بای و اینها بیرون اومدیم.چایی درست کردیم و صبحانه ای بر بدن زدیم.جوجوی نازم با توپش بازی کرد من هم یه کمی جمع و جور کردم و بهش پیشنهاد دادم که بریم بیرون.شیرین هم که از خدا خواسته دوید سمت کمد لباساش و تا من لباس تنش کنم ١٠٠٠ دفعه من و بوسید...واااای که چه حس قشنگیه 
این همه محبت.بهش گفتم می خورمت اینقدر منو می بوسی هاااااا. محکم بعلم کرد.
آخی قربون شکل ماهت برم عسسسلکم.
خلاصه لباس پوشیدیم رفتیم.اولش رفتیم خانه کودک، مسؤلش گفت نی نی شما کوچولوه خودت می مونی کنارش گفتم باشه.شیرین هم رفت سراغ اسباب بازی ها.داشت بازی می کرد که یه نی نی دیگه هم اومد کلی خوشحال شد رفت دست نی نی رو هم بگیره بیان نی نیه هم دوست داشت ولی مامانش کار داشت و چون نی نی شون کوچولو بود نمی شد تنها بمونه با خودش بردش.اون که رفت شیرین هم دیگه بازی نکرد آخه حقم داشت بچه ام ،می خواست با نی نی بازی کنه تنهایی که فایده نداشت دست منو کشیید که بریم.
توی پارک پر بود از بچه ها...
شیرین هم خوشحال بود و بازی کرد یه کمی تاب خورد شعر خوند: تاب تاب تاب تاب بعدش خواست پیاده شه راه بره، رفت با مجسمه های شنگول و منگول و حبه انگور احوال پرسی کرد و با وسایل ورزشی توی پارک بازی کرد و در نهایت هم رفت روی نیمکت پارک نشست.
چندتا گنجشک دید دوید سمتشون اونا هم پرواز کردن رفتن، پکر بگشت سمتم.گفتم می آی بریم پیشی پیدا کنیم اومد بریم یهو یه پسر بچه که می دوید توجه رو جلب کرد از اینکه بقیه بچه ها می دوند خیلی خوشش می آد و احساس می کنه اونا کار بزرگی انجام می دن ، به من نشون می ده و در جا خودشم می دوه می خنده.فدات بشم جوجو تو هم بزرگتر شی می تونی بدویی عسل خانوم.
پسر بچه به شیرینم که رسید ایستاد دست شیرین رو گرفت که با هم برن از اون جایی هم که شیرین نی نی های دیگه رو دوست داره همراهش شد.وسط راه نی نیه دست شیرین رو ول کرد و رفت مامانش خندید و گفت پسرا همشون همینن.
ولی این خصلت دنیای بچه هاست، نمی دونم شایدم اون راست می گفت.
بگذریم شیرین خانم یه نیمکت رو به من نشون داده که بشینم و خودش بره بازی
فسقلی...
من هم دورا دور هواشو داشتم اونم بازی می کرد و همه توجهش نی نی های دیگه بود...
به من اشاره کرده که بیا...دستشو بهم داده که بریم تاب بازی خودش که سوار نشد ولی به نی نی های دیگه اشاره می کرد بیا بشین من تابتون بدم...یعنی این شیرین بازی هات کشته منو.
تا اینکه یه نی نی با مادر بزرگش اومده بود. مادر بزرگ نی نی به شیرین گفت بشین توی تاب تاب بخور من هم گفتم دختر من می خواد یه نی نی رو تاب بده بنده خدا هم به شیرین خانم گفت بیا نی نی منو تاب بده.
شیرین هم خندان نی نی رو تاب داد 

بعد هم به دعوت نی نی نشست توی تاب شیرین جونم برای خودش شعر خوند تاب تاب تاب تاب...
نی نی تاب بغلی یهو جیغ کشید از خوشحالی و هیجان، شیرین خانم از کار نی نی خوشش اومد و خندید و بهش نگاه کرد.من هم برای اینکه شیرین هیجانشو تخلیه کنه گفتم شیرین جون دست جیغ سوت هوررراااا شیرین هم از خدا خواسته جیغ زد.خیلی بهش خوش گذشت گفتم شیرین بیا بریم آب بخوریم.قبول کرد.رفتیم آب بخوریم.لیوان رو آب کردم دادم دستش آب خورد بعد هم اومدیم خونه خیلی بهش خوش گذشت.الان هم لا لا کرده.دیگه فکر کنم کم کم بیدار شه.


روزانه27
