روزهای 22 ماهگی
اینروزها شیرین خانم مامان حس استقلال طلبی خیلی قوی شده کوچولوی من تقریبا هر کاری رو که خودش صلاح می دونه درسته انجام میده و اصلا نظر بقیه براش مهم نیست. آیفون رو بر میداره و الو الو گویان به زبان خودش کلی صحبت می کنه.تازه می دونه من از کجا خاموش می کنم خم می شه که روشنش کنه و بیرون رو هم ببینه...برای دیدن تلویزیون هم که می چسبه به میز تلویزیون و از بس انگشت به صفحه تلویزیون می کشه دیگه کلافه کرده ما رو... میز و صندلی هاشو می آره می چسبونه زیر اوپن می ره روش می ایسته و کلی برای خودش صفا می کنه تازه هر چی هم که بابایی حرص می خوره اصلا مهم نیست!!! تلفن رو بر می داره و برای خودش حرف ...
روزانه 33
امروز ١٣ فروردین باز هم بابایی باید بره سر کار.ما هم که از قبل می دونستیم زیاد به دلمون صابون نزدیم و بی خیال سیزده به در رفتن بودیم... روز طبیعت مبارک اولش که با شیرین خانم فیلم مترو رو دیدیم واااای همین فیلما رو می زارن آدم اصلا از مترو و هواپیما و قطار و کلا همه چیز می ترسه دیگه ...چند روز قبل هم قلبهای شجاع بود که سقوط هواپیما بود. ولی خدایی هر دو تا فیلما خیلی مشتی بود و پر هیجان...من و شیرین خانم هر دو رفته بودیم توی فیلم و کلی حس فیلم گرفته بود ما رو یه باره که یه صحنه هیجانی نشون می داد شیرین دستشو می ذاشت روی دهنش و ابرو ها رو می داد بالا چشمهاشو باز می کرد و اوه اوه می کرد و می دوید توی بغل من......
22 ماهگی
امروز یه سورپرایز داریم برای دوستای گلمون که گله مند بودند از کمی عکس های دفتر خاطراتمون.شیرین خانم عزیز در 22 ماهگیش: برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب تشریف ببرید. &...
روزانه 32
دیشب همینطوری رفتیم بیرون رفتیم تیراژه سرزمین عجایب اولش که من و شیرین خانم سوار قطار شدیم برای بابایی هم دست تکون دادیم .توی تونل به شیرین گفتم جیغ بزن با اوی صدای نازش جیغ کشید دست زد و خوشحال بود...بردیم شیرین خانم رو سوار ماشین هایی که ثابت هستند و فقط درجا تکون می خورن کردیم.اولش خوب خوشحال بود بعدش دوتا دگمه داشت یکیش مثل اینکه بوق بود اون یکی یهو ماشین رو تکون داد شیرین دیگه از این تکون های شدید ترسید جیغ زد و ما هم بغلش کردیم دیگه شیرین خانم ترسیده بود هر وسیله ای که می گفتیم می خوای سوار شی جیغ و فریاد که نه نه،حالا این جوجه وسیله مناسب سن خودشو نمی خواد ولی این ماشین های کوبنده که دل و جیگر آدم می خواد در بیاد رو د...
روزانه 31
امروز پنج شنبه بابایی دیر رفت سر کار، ما هم بعد از رفتن بابایی سریع جمع و جور کردیم و دوتایی با هم من و شیرین خانم راه افتادیم به سمت امامزاده صالح.با اتوبوس رفتیم بی ار تی شیرین جون اتوبوس رو خیلی دوست داره خلوت بود کلی خوش گذشت دیگه آخرای مسیر بود که شیرین جونم خوابش گرفته بود دیگه پیاده که شدیم بیدار شد عجب هوایی خیلی خوب بود تازه تمیز هم بود و ما هم نفس هامون رو تازه کردیم... امامزاده خیلی شلوغ بود. شیرین خانم دوباره فواره های توی حیاط رو دیده و خوشحال دست من و کشیده که بریم سمت آب رفتیم دستاشو شستم و رفتیم داخل زیارت کنیم.بعد از زیارت هم رفتیم نشستیم و شیرین خانم هم که خیلی خسته بود شیرینی هایی رو که براش برداشتم بودم رو خورد .....
سال 93
یا مقلب القلوب و الأبصار یا مدبر اللیل و النهار یا محول الحول و الأحوال حول حالنا الی احسن الحال دختر قشنگم توی سال 92 خیلی اتفاقات افتاد.خوب ،بد،...امیدوارم سال 93 سال تو باشه عزیزم امیدوارم خدا نه تنها امسال بلکه همه سال، همه خیرها و خوبی ها رو برای تو و همه بچه ها مقدر کنه... گل قشنگم إن شاءالله امسال هم بتونم برات بنویسم بنویسم تا یه روزی بخونی همه روزهایی رو که به خاطر نمی آری و یه روزی هم خودت بنویسی همه اون چیزهایی رو که دوست داری... عشق قشنگم، بهترین زندگی ام، با تمام وجودم دوستت دارم و آرزوی سلامتی، خوشبختی و خوشح...






