روزانه 28
امروز هم بعد از صرف صبحانه و جارو زدن و مرتب کردن خونمون من و شیرین خانم رفتیم پارک.شیرین خانم سوار تاب شد.دیگه تعداد نی نی های توی صف برای تاب زیاد شد که شیرین خانم پیاده شد رفت سرسره ،پله های سرسره منتخب شیرین خانم برای بچه های بزرگتر بود به خاطر همین من هم از روی اجبار رفتم بالا یه کمی اون بالا موندیم گفتم میای بریم پایین؟ خواست از پله ها بره گفتم نه شما سر بخور برو من هم از پله می آم .وقتی رسید پایین نگاهی به من انداخت از سر ذوق و رفت سمت خانواده بز بز قندی.(مجسمه های پارک)به همشون سر می زنه شنگول منگول حبه انگور حتی با مامان بزی هم دست می ده.یه دختر بچه هم اومده بود شیرین با صدای بلند باهاش صحبت می کرد دختر بچه مات...


