شیرین خانمشیرین خانم، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

شیرین عسل

مشهد 5

دوشنبه ١٢/١٢ دیروز که ساعت ٩ رفتیم خیلی بهتر بودبرای همین امروز هم زود جمع و جور کردیم تا به سرویس ساعت ٩ برسیم.سرویس اصلی پر بود و ما ها که چند نفری بودیم را با مینی بوس فرستادن سمت حرم.روزهای قبل از سمت خیابان امام رضا می رفتیم اینبار از سمت باب الجواد وارد شدیم البته هرو باب به صحن جامع رضوی باز می شد.من و شیرین خانم زیارتنامه برداشتیم رفتیم بخونیم شیرین هم داشت از روی کتاب می خوند که یه باره یه خانمی بلند گفت هیس!!!شیرین که همین طوری وا رفت و کتاب رو زمین گذاشت خجالت کشید اومد توی بغل من.من خیلی ناراحت شدم و به خانمه گفتم چرا اینطوری گفتین؟؟این بچه هم به خیال خودش و توی عالم خودش داره زیارت می کنه و دعا می خونه این رفتار شما اونم با یه...
16 اسفند 1392

مشهد4

روز یکشنبه١١/١٢ امروز دیگه تا ساعت 8:30 صبح همه کارهامون و انجام دادیم و قرار شد با سرویس ساعت ٩ بریم حرم زود حاضر شدیم رفتیم پایین صندلی آخر خالی بود سوار شدیم.بعد از ما هم چند نفر دیگه اومدن یه خاله مهربون هم اومد کنار ما.با شیرین خانم صحبت کرد شیرین خانم هم فقط با لبخند جوابشو می داد به شیرین گفت می آی بغل من؟شیرین هم گفت:"نه نه ،مامان مامان"و وقتی هم می گفت مامان بر می گشت به من می زد یعنی اینکه نه تو بغل مامانم می شینم خیلی از این حرفش خوشم اومد اتوبوس که راه افتاد شیرین برگشته به من با لبخند می گه:" عمو عمو" یعنی عمو اومده داره رانندگی می کنه.نمی دونم چرا اینقدر از آقای راننده خوشش اومده بود و هر موقع می دیدش کل...
16 اسفند 1392

مشهد 3

امروز روز شنبه 10/12 سفر،بابایی موقع رفتن سر کارسفارش صبحانه ما رو برای ساعت 8:45 دقیقه داده بود که بیارن اتاقمون شیرین خانم امروز تخم مرغ نیمرو را خورد بدون نون بعد هم با هم روزنامه خوندیم و ساعت 10:45 دقیقه حاضر و آماده جلوی درب هتل بودیم تا با سرویس هتل بریم حرم. امروز دیگه قبل از زیر گذر پیاده شدیم تا به مغازه های نزدیک حرم نگاهی بندازیم .نزدیک درب ورودی حرم دکه فروش نان رضوی بود یه بسته نون شیرمال و دوتا پیراشکی خریدیم.شیرین از پیراشکیه خیلی خوشش اومد.نوش جونت گلم. امروز توی صحن انقلاب و روبروی ایوان طلا نشستیم.خیلی خیلی آرامش بخش بود من قرآن خوندم و دعا شیرین خانم هم پیراشکیشو خورد.با مامانی و آقا جون هم صحبت کردیم.شیرین کلی توضیح ...
15 اسفند 1392

مشهد 2

امروز جمعه 9/12 شیرین خانم که امروز 21 ماهه شده، کله سحر ساعت 7 شاداب و سر حال از خواب بیدار شد.و از اینکه خودش رو توی یه محیط و فضای جدید می دید خوشحال بود.دست من رو هم می کشید و علی گویان من را از خواب بیدار کردبابایی هم که حاضر شده بود بره سر کار و قرار شد که صبحانه ما رو هم سفارش بده بیارن توی اتاق تا شیرین خانم من راحت باشه.صبحونه رو خوردیم و یه کمی هم تلویزیون دیدیم و حاضر شدیم که با ماشین ساعت 11 بریم حرم و زیارت امروز دیگه خاله نصیبه نبود قرار بود با قطار ساعت 7:30 برگردن تهران.من وشیرین رفتیم اتوبوس اومده بود امروز دیگه سوار شدیم و شیرین خانم که زیاد تجربه سوار شدن به اتوبوس رو نداشت خیلی از موقعیت جدیدش راضی بود و از اتوبوس سواری خ...
15 اسفند 1392

مشهد 1

امروز پنج شنبه 8/12، ساعت 6 از خواب بیدار شدم و تند تند کارهای باقی مونده رو انجام دادم دقت کنین من،من ساعت 6بیدار شدم. اصلا هم تعجب نداره آدم اگه کار داشته باشه خوب بیدار می شه دیگه . آخه امروز قراره بریم مسافرت.بریم مشهد.ساعت 9:15 دقیقه بلیط داشتیم.تا اومدیم راه بیفتیم 7:30 شد.هر چی تلاش کردم وسیله زیاد بر ندارم نشد. زنعمو نفیسه جان کلی یادت کردم که هر رفت و برگشت چی می کشی عزیزم.ایشاله همیشه به سلامت برید و برگردید. خلاصه این اولین سفر هوایی من و شیرین خانم بود.هیجان انگیز بود. شیرین خانم هم تا هواپیما بلند شد می می میل نمود و خوابید.یه کمی هم با بابا مهدی صحبت کردیم که خلبان اعلام کرد که می خوایم فرود بیایم.چه خوب خیلی با حال بو...
15 اسفند 1392

روزانه 30

سلام سلام به همه دوستای گلمون ما یک هفته ای رفتیم مسافرت واااای رفتیم مشهد.جای همه دوستان خالی خیییییییلی خوب بود واقعا خوش گذشت.خلاصه ی روزنوشت ها رو می ذارم .کم کم. امروز طبق یک هفته گذشته سحر خیز شدیم و ساعت 7 بیدار شدیم بابایی که رفت سر کار و من و شیرین خانم خوشگل هم رفتیم سراغ چمدونها و همه لباسها رو تفکیک کردیم برای شستشو و جارو کشیدیم.از امروز که چیز زیادی برای گفتن ندارم به جز یه سرما خوردگی که برای خودم پیش اومده و تا به شیرین خانم منتقل نکردم باید برم دکتر...    
15 اسفند 1392

روزانه 29

امروز هم خوب بود. شکر خدا اولش می خواستم بگم زیاد جالب نبود ولی دلم نیومد من خودم زیاد حالم سر جا نبود فکرم خیلی شلوغ بود.برا همین بیشتر با شیرین خانم کل کل داشتیم.بعد یادم افتاد به امروز که با شیرین برنامه خاله شادونه رو دیدیم و کلی دست زدیم.بعدش با شیرین خانم توپ بازی کردیم.توپ رو می زدم به سرش هد بزنه غش می کرد از خنده.الهی فدای خنده هات بشه مامانت.گل گلی .بعد با همدیگه خونه رو جارو کشیدیم.دیروز که بیرون بودیم دو تا اسپری خریدیم.یکی بنفش یکی هم مشکی.شیرین خیلی باهاشون بازی کرد.درهاشون رو جابه جا کرد.در مشکی رو گذاشت روی بنفشه و بالعکس واااااااااای اگه می دیدین چقدر از این تغییر کیف کرد و لذت برد؟؟؟؟ یکی از کارهایی رو که شیرین خیلی ...
7 اسفند 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به شیرین عسل می باشد