مشهد 2
امروز جمعه 9/12 شیرین خانم که امروز 21 ماهه شده، کله سحر ساعت 7 شاداب و سر
حال از خواب بیدار شد.و از اینکه خودش رو توی یه محیط و فضای جدید می دید خوشحال
بود.دست من رو هم می کشید و علی گویان من را از خواب بیدار کردبابایی هم که حاضر
شده بود بره سر کار و قرار شد که صبحانه ما رو هم سفارش بده بیارن توی اتاق تا
شیرین خانم من راحت باشه.صبحونه رو خوردیم و یه کمی هم تلویزیون دیدیم و حاضر شدیم
که با ماشین ساعت 11 بریم حرم و زیارت امروز دیگه خاله نصیبه نبود قرار بود با
قطار ساعت 7:30 برگردن تهران.من وشیرین رفتیم اتوبوس اومده بود امروز دیگه سوار
شدیم و شیرین خانم که زیاد تجربه سوار شدن به اتوبوس رو نداشت خیلی از موقعیت
جدیدش راضی بود و از اتوبوس سواری خوشش اومده بود.وسط راه خوابش برد و تا پیاده
شدیم و از ورودی رد شدیم بازرسی شدیم و تا رفتیم توی صحن همه اش خواب بود.امروز
جمعه بود و روز برگزاری نماز جمعه.ما هم بدو بدو رفتیم تا قبل از اینکه در حرم رو
ببندن داخل باشیم یه جایی پیدا کردیم برای نشستن و زیارت نامه خواندن.شیرین خانم
هم یه کتاب دعا داشت بچه ام حرم رو گذاشته بود روی سرش و با صدای بلند دعا می خوند
اینقدر جدی می خوند و روی کتاب نگاه می کرد . وسطش بهش گفتم شیرین برای مامان هم
دعا کن.باشه وسط واژه های نامفهومی که می گفت یهو کلمه مامان بابا هم می شد
شنید.البته نامفهوم برای من، اونی که باید مفهوم واژهای بنده هاشو بشنوه و بفهمه
می دونه بچه ام چی گفته و چی ازش خواسته، یا ارحم الراحمین خودت نظری بر این
بندگان حاجتمند بنداز.جای همه دوستان خالی خیلی خیلی زیارت خوبی بود.توی حرم بودیم
که خاله راضیه هم زنگ زد.
یه خانمی هم کنارمون نشسته بود یه شکلات به شیرین داد جایزه دعا خوندنش.شیرین
خانم هم که زود پسر خاله می شه و روابط اجتماعیش بالاااااا ماشالله... صلوات شمار
خانمه رو خواست.بنده خدا هم مهربون بود هم خوش برخورد بهش داد شیرین هم چند تا
الله الله گفت و دوباره بهش برگردوند.
تا اینکه یه نی نی کوچولو البته بزرگتر از شیرین چیپس می خورد.شیرین خانم جیگر
من هم دلش خواست نی نیه هم که دید شیرین داره چیپسش رو به من نشون می ده قایمش کرد
واویلا ...حالا چیپس از کجا پیدا کنم.الهی بمیرم حالا اگه شیرین بود قبل اینکه نی
نیه ببینه خودش می برد بهش می داد بلند شدیم که بیایم.مامان نی نی یه دو سه تا
تیکه داد به شیرین،شیرین هم خوشحال شد... اومدیم جلوی در، یه کمی منتظر موندیم تا
نماز تموم بشه در ها رو باز کنن. در همین حین چند تا خانم عرب که از کشورهای دیگه
بودن سر بسته بودن در ها به خادم ها غر غر کردن.ناراحت شدم که چرا انیطوری برخورد
می کنن با خادمین، ولی گفتم حالا یه چیزی بگه آدم بعد مشکلات قومیتی پیش بیاد و
وحدتمون مشکل دار بشه خوب نیست دندون رو جیگر گذاشتیم و هیچی نگفتیم.خادم بنده خدا
هم که یه دختر جوون بود با خنده و لبخند جواب بنده خدا رو می داد.لااله الا
الله...چی بگه آدم بابا هر جایی قانون خودشو داره دیگه...
با شیرین اومدیم از آب سقا خونه هم خوردیم و رفتیم سمت پارکینگ که سرویس هتل
بیاد برگردیم بریم هتل رفتیم توی مسیر تا
پارکینگ شیرین خانم رفت لب حوض یکی از صحن ها و به قول خودش آب بازی کرد آب حوض
خیلی سرد بود ترسیدم سرما بخوره بغلش کردم ببرمش، صحن و گذاشت رو سرش از بس جیغ زد
و گریه کرد من هم بی توجه به گریه اش اومدم بیرون همه هم یه جوری نگاه می کردن
انگار من خیلی مامان بدی به چشمشون می
آمدم...ولی این جوجه به هیچ صراطی مستقیم نبود...
به سرویس که رسیدیم صندلی جلو خالی بود نشستیم شیرین خیلی ذوق کرد چون خیلی
راحت بیرو ن را می دید.و لذت می برد.هتل که رسیدیم بعد از ناهار دیگه هر دو مون
افتادیم از خستگی.من که شیرین و بغل می کنم، کیف خودمم برمی دارم. هیچی دیگه
داغونم... ولی عاشق همین داغونیامم...
خدا رو شکر خدایا ممنون که اومدیم مشهد یا امام رضا آقا جان از شما هم ممنونیم
که ما رو طلبیدین که بیاییم به پابوستون.حرفای دلم رو می دونی خیلی خیلی ازت
ممنونم...


مشهد 2
